محمد بن على ظهيرى سمرقندى
214
سندباد نامه ( فارسى )
پيرزن پرسيد كه درين شهر صندل به چه نرخ است « 1 » ؟ زن گفت : برابر زر و سيم . بازرگان بجاى آورد كه طرّار با او حيلت كرده است ، متفكّر گشت . پيرزن گفت : موجب تحيّر و تفكّر چيست ؟ بازرگان قصّه شرح داد . پيرزن گفت : مردمان اين شهر بغايت گربز و محتال و زرّاق و مغتالاند . فردا كه در شهر آيى ، زنهار « 2 » با كسى « 3 » سخن نگويى و داد و ستد نكنى و بر مال خود زينهار نخورى كه تو مردى غريبى « 4 » و منازل و مراحل پيمودهاى ، تا مال خود در ورطهء تلف و هلاك نيفكنى . بازرگان گفت : سپاس دارم و از خطّ امر تو قدم برنگيرم و بامداد كه سيمرغ صبح در افق مشرق پرواز كرد و زاغ شام در زواياى مغرب ناپديد شد ، مرد به شهر درآمد « 5 » و طواف مىكرد و در رزاديق « 6 » و رساتيق مىگشت و مشارع « 7 » و مناهل مىپيمود « 8 » . به موضعى رسيد ، دو مرد را ديد كه بر دكانى « 9 » نرد مىباختند و اسب مقامرت در مضمار « 10 » مسابقت مىتاختند . بازرگان زمانى به نظاره بايستاد . يكى از آن دو تن گفت « 11 » : خواجه نرد مىدانى ؟ بازرگان گفت : آرى . نرّاد گفت « 12 » : بنشين تا يك ندب « 13 » نرد بازيم . پس آنگه اگر تو برى ، هرچه خواهى بدهيم و اگر بمانى ، هرچه فرمائيم بكنى . بازرگان گفت : روا بود . بنشست و نرد باختن گرفت . مرد شهرى نرّادى استاد بود چنان كه نرّاد آسمان را سه ضربه پيشى دادى « 14 » و مشعبد افلاك را « 15 » چون مهره به بازى داشتى . بيت نرّاد آسمان را پيشى دهى سه ضربه * زين روى از تو ماندم منصوبهء هزاران « 16 » در حال مرد از بازرگان ببرد . گفت : خواهم كه جملهء آب اين دريا را كه در پيش ماست ، به يك شربت بخورى . بازرگان متحيّر فروماند و جوابى شافى نداشت « 17 » . مردمان گرد
--> ( 1 ) . ازمير : مىخرند ( 2 ) . آتش : زينهار ( 3 ) . ازمير : هيچكس ( 4 ) . آتش : « و راه دور و دراز قطع كردهاى » اضافه دارد ( 5 ) . آتش : آمد ( 6 ) . ازمير : زقاق ( 7 ) . ازمير : مشاغل ( 8 ) . آتش : مىنوشت ( 9 ) . آتش : « نشسته » اضافه دارد ( 10 ) . ازمير : مضامر ( 11 ) . ازمير : بجاى « يكى از آن دو تن گفت » : گفتند ( 12 ) . ازمير : بجاى « نراد گفت » : گفتند ( 13 ) . ازمير : دست ( 14 ) . ازمير : شش ضربه پيشين بدادى ( 15 ) . آتش : « در مهره بازى » اضافه دارد ( تاشكند مطابق متن ) ( 16 ) . ازمير : هزار ( 17 ) . آتش : جواب شافى ندانست